|
مرگ ندا اقا سلطان جایگاه جهانی یافته . اینست تا در نگاه تازه آنچه را که کوتاه برایش سروده ام به زبان جهانی انگلیسی نیز بیاورم. در پایان یکسال حضور نگاه تازه ام به شعر و ادبیات در اینترنت ( تارنمای جهانی ) این آخرین نگاه ام را پیوند میزنم به آخرین نگاه ندا.
این ترجمه نخستین تجربه ام از فارسی به انگلیسی است . که با استفاده از نرم افزار های دیکشنری کار را آسان مینمایند. بااحترام به همه خوانندگان گرامی که در این یک سال به نگاه تازه امدند و انرا با نگرش های خود زینت بخشیدند. خواندن کار بهتر خواسته ام بوده بنابرین از همه نازنینانی که از لحن نگرش و نگارشم به برخی کارهایشان حتی اندکی آزرده شده باشند مرا خواهند بخشید. بدرود.
Memorial eternal name
NEDA AGHA SOLTAN
her life was effused
on the street
innocent
however she is NEDA
her whine will not be respondless
echoes around the world
drops here
NEDA in persain means : calling - call
persain poem and translation both by soltanian / sattar
+ نوشته شده توسط ستار سلطانيان در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت
0:20 |
یاد جاودانه نام ندا آقا سلطان
ریختش جان بر خیابان بیگناه
چون هست ندا ناله اش نیست بی صدا پیچد به دنیا می چکد اینجا :
ستار سلطانیان
سروده ای که در پی می ایددرون مایه و مضمونش نتنها بی تاریخ است بی سرزمین هم هست. گویای انسان هایی پناه جو در سراسر دنیاست .پدیده ای جهانی که دیروز بوده امروز هست کاش فردا نباشد. بنابرین چون مخاطبش در سراسر جهان پراکنده است بجاست به زبان جهانی انگلیسی نیز اورده شود. . از این بابت از هنرمند گرامی خانم آزاده دواچی که قلمی خوش در قلمرو شعر وداستان دارند و با ایشان در همین دنیای مجازی افتخار آشنایی را یافتم :http://nice-writings.blogfa.com/درخواست نمودم لطف فرمایند و آنرا به زبان انگلیسی ترجمه نمایند. او که کارشناسی ارشد در زبان و ادبیات زبان انگلیسی را از دانشگاه پوترا در کشور مالزی دارند و برای ادامه تحصیل در خارج از کشور بسر میبرند با وجود گرفتاری های فراوان تحصیلی ترجمه انرا پذیرفتند. ضمن سپاسگزاری فراوان برای ایشان موفقیت بیشتر خواهانم.
پناه جویان توانستند فقط جان در توبره بگذارند و بگریزند با توشه راهی از پرسش ها ایا میشود برگشت روزی که ازادی که ابادی که آرامش میشود آری ؟!
refugees Could just pack their life and escape With a kit of questions Is it possible to come back in a one day That a freedom That a prosperity That a peace ؟Could it be !Sure thing
ستار سلطانیان + نوشته شده توسط ستار سلطانيان در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت
0:20 |
سروده ای که در پی می ايد بر پایه یک اصل و فرمول ریاضی استوار است انرا با افتخارتقدیم می نمایم به نازنین خانم پرستو ارسطو که اندیشه هایش با ادبیات و ریاضیات در امیخته است. ( برای اگاهی بیشتر برخی از خوانندگان گرامی که رشته تحصیلی آنان ریاضیات نبوده یا مانند خودم علاقه چندانی به آن نداشته اند بازگو نمایم این قانون و فرمول ریاضی میگوید هرعددی از کوچکترین تا بزرگترین که میتواند وجود داشته باشد چنانچه بر صفر تقسیم گردد حاصل آن بی نهایت است. ستار سلطانیان) شایان گفتن است که پیش از تقدیم این هدیه نظر خانم ارسطو را در این باره جویا شدم ایشان با فروتنی و شکسته نفسی از پذیرش ضمن تشکرو سپاسگزاری اظهارنمودند: من نام فارسی مباحث ریاضی را بدرستی نمیدانم ولی بر اساس فرمول latex] \ frac {a} {0}= \infty [/latex] یعنی a تقسیم بر0 برابر بینهایت است شعر زیبای شما شکل گرفته است.
تو هر چه که باشی
بر هیچم
که بخشش نمایی
بدستم آید زییایی هایت
تا بیکرانه هایت .
ستار سلطانیان + نوشته شده توسط ستار سلطانيان در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت
0:20 |
می دانم هیچ ندارم بدهی به تو بجز شعرهایم
که مدیونند به چشمانت
آنرا هم بر من خواهی بخشید
می دانم .
ستار سلطانيان + نوشته شده توسط ستار سلطانيان در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت
0:20 |
در آستانه سال نو
همراه جست و خیز نسیم بهاران که گل ها و سبزه ها نو پوشیده اند و غنچه لبخند میزند و شبنم چشمک و همه اماده میشوند در جشن نوروز و آغاز سال نو با بهترین شاد باش ها براورده شدن شیرین ترین ارزوهارا در سال نو برای خوانندگان گرامی و دوستان نازنین خواهانم و انان را فرا میخوانم به این سروده نوروزی و بهاری:
همه در جشن بهار
چراغانی شاخساران با شکوفه لبخند غنچه لب خوش شقایق چشمک شبنم بر صورت برگ عطر وشمیم سبزه هلهله های چلچله بازار گرم بوسه کرشمه گل در آغوش ساقه و نوازش نسیم رقص و چرخش آب در صحنه باغ همه در جشن بهار .
این هم نسخه و به عبارت دیگر ورژن شادگونه و فانتزی آن:
همه در جشن بهار
چراغانی شاخساران با شکوفه لبخند غنچه لب خوش شقایق چشمک شبنم برصورت برگ عطر وشمیم سبزه هلهله های چلچله بازار گرم بوسه کرشمه گل در آغوش ساقه و نوازش نسیم
رقص و چرخش آب در صحنه باغ همه در جشن بهار.
ستار سلطانیان
چهار شنبه سوري
يا
چهار شب به سوري (!؟)
با فرارسيدن چهار شنبه سوري گاهي فكر چكونگي تضاد بين روز چهار شنبه كه در گاهشماري ايرانيان باستان و جود نداشته و گراميداشت و برپايي جشن و سور و سرور آتش كه در فرهنگ و ايين هاي ايرانيان باستان وجود داشت بروز مي يابد. بر پايه گاهشماري و تقويم ايران باستان ايام روزهاي هفته شنبه تا جمعه وجود نداشت بلكه سي روز هر ماه هر كدام نامي داشت بنابرين اصولا روز چهارشنبه اي در ميان نبود كه بخواهند شب اخرين چهار شنبه سال را جشن بگيرند و مانند ديگر جشن هاي آن دوران آتش نيز بر پا كنند..پس حقيقت چيست؟! در جستجوي اين حقيقت با ابزار هاي جستجوگر اينترنت در مي يابيم كه پيش ترنيز در اين باره كنكاش و پژوهش هاي گسترده توسط اساتيد ايراني و غربي در كتيبه ها و متون كهن ايران باستان انجام پذيرفته است. پژوهشهاي انان كه برامده از مطالعه متون كهن مي ايد اينست كه ايرانيان باستان حدود 2 هزار سال پيش از ميلاد مسيح پي بردند كه سال 12 ماه سي روزه نبوده بلكه 36۵روزه و كبيسه بوده است.. براين اساس انا ن روز 26 اسفند كه همان روز پايان سال در گاهشماري 360 روزه و پايان سال آنان بوده را جشن ميگرفتتد. به عبارت ديگر مي توان اين نتيجه را گرفت كه ايرانيان باستان در 26 اسفند كه هم پايان سال 360 روزه بوده و هم چهار شب مانده به پايان سال365 روزه را همزمان در يك شب جشن ميگرفتند. بر اين اساس 26 اسفند هر سال در هر روزي از هفته كه بيفتاد همان روز( چهار شب به) سور پايان سال است . روشن است بدين صورت لزوما اين روز چهارشنبه پايان هرسال نخواهد بود بلكه ممكن است 26 اسفند در هرسال هر در يكي از روز شنبه.....تا جمعه باشد. .در اين باره استاد هاشم رضي( پژوهشگر برجسته استاد خوانشگر كتيبه ها متون باستاني ايران) در كتاب گاهشماري و جشن هاي ايران باستان اورده است "برگزاري اين جشن سوري در نخستين روز از پنجه كوچك از 26 اسفند بوده و يا در نخستين روز دهه فروردگان "( 5 روز مانده به پايان سال و 5روز پس از شروع سال كبيسه و يا همان ده روز اول فرودين در سال 360 روزه- نگارنده ) چنين گاهشماريست كه ميگويد روز درست مي بايد( چهارشب به) سور پايان سال است و نه چهار شنبه سوري كه قرن هاست به اشتباه مصطلح بوده است.. اما چگونه (چهار شب به سور) پايان سال كبيسه تبديل گرديد به چهار شنبه سوري فعلي؟ نخست انكه( چهار شنبه) و( چهار شب به) همآوايي تلفظ و فونتيك يكساني دارند. ديگر انكه گفته شده است كه روز چهارشنبه يا همان يوم الا اربعه سابقا در زبان و فرهنگ عرب روز نا شگون و نامباركي بوده كه با حضور تعاليم اسلام در فرهنگ ايرانيان بين اين جشن( چهار شب به) پايان سال واخرين چهارشنبه پايان سال همزيستي پديد امد .وبدين ترتيب يوم الاربعه و چهارشنبه نا شگون نزد اعراب آن دوران به جشن سور ايرانيان در( چهار شب به) پايان سال امتزاج و پيوند خورد,تحمل و برگزار و ماندگار شد.نكته پاياني كه در باره اين جشن و سور ميتوان گفت آنست كه واژه سور صرفا معني جشن و مهماني را ندارد و ودر زبان وگويش هاي اقوام كرد لر وبختياري معناي سرخ ميدهد وبه سرخ سور ميگويند كه با اتش افروزي در اين شب هم معناست. به همين جهت در اصفهان گاهي اين شب را چهار شنبه سرخي هم ميگفته اند. با اين ياد اوري همانند اكنون كه در شب هاي جشن وسرور چراغاني و نور پردازي و رقص نور برپا مي دارند . بديهي بوده است كه در آن دوران اين چراغاني و نور پردازي با رقص زبانه هاي آتش صورت مي يافت.
ستار سلطانيان اسفند 1387 اهواز
+ نوشته شده توسط ستار سلطانيان در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت
20:20 |
تخت کنج اتاق کلنجار با بالش پایین می ایم از صبح خستگی
گوشه خیابان بر سنگفرش پیاده رو جفتی دمپایی زیر سر خوابیده است ! تخت !
ستار سلطانیان + نوشته شده توسط ستار سلطانيان در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت
20:20 |
موقعي كه مي خواستم سوار قطار شوم هرچه به مندرجات بليط دقت كردم خبري از شماره واگن يا سالن و صندلي نبود بعدا اگاه شدم كه بليط به گونه اي بود كه در واقع توسط متصدي مربوطه در ايستگاه تعيين ميشد. شايد صادر كننده بليط با توجه به اينكه فهميده بود براي يك مسافر غيرهندي و توريست از هتلي خريداري شده است بليطي بود كه در چنان مواقعي اختيار را به متصدي ميدهد تا جاي مناسبي در قطار را به مسافر غريبه بدهند . وقتي شماره واگن و صندلي را كه متصدي برا يم تعيين كرده بود پيدا كردم ديدم صندلي ام روبروي سه توريست دختر غربي است كه انگليسي را با لهجه امريكايي صحبت ميكردند . حدودا بيست تا بيست و پنج ساله به نظر مي امدند. براي اطمينان از انها پرسيدم كه ايا جاي صندلي ام درست هست به بليط نگاه كردند گفتند درسته اما صندلي را اون پسر هندي نشسته است به اين اقاي جوان حدودا بيست و چند ساله هندي موضوع را گفتم كه انگار جاي من نشسته . گفت نه . اين صندلي تو نيست. صندلي ديگري را در واگن ديگري نشانم داد كه صندلي تو اينجا ست. صندلي در كوپه اي كه تنها يك اقايي هندي حدودا ميان سال نشسته بود و مشغول مطالعه كتابي . پس از چندي به اين اقا گفتم كه من اينجا درست نشستم. نگاهي انداخت به بليط گفت نه . اينجا جاي تو نيست و در واگن بغليست. و توصيه كرد به متصدي راه اهن مراجعه كنم چون مسافر اين صندلي خواهد امد . به ان جوان برگشتم گفتم اين صندلي من نيست گفت بريم پيش متصدي كمي با متصدي هندي صحبت كرد بعدش اصل واقعيت را گفت كه ان صندلي كه نشانت دادم صندلي خودم هست هيچ فردي نخواهد امد من ميخوام پيش دوستانم باشم . براي همين صندلي ام را با تو جابجا كردم. گفتم كه اگر اينطوره مسيله اي نيست . من ميرم سر جاي تو مينشينم. به نظر ميامد كه اين دخترهاي توريست بلوند با لباسهايي كمي برهنه كه در رفتارشان عشوه گري و لوندي هم ميكردند اين پسرهاي جوان هندي را مشتاق نموده بودند در كنار اينها همسفر باشند. احتمالا متصدي قطاربراي انكه خواسته بود توريست ها كه غريبه هستند پيش هم باشند آن جا را به من داده بود . بديهي بود من نيز مايل بودم ! كنار انها باشم! زيرا اولا با توجه به توصيه هايي كه مراقب باشم در قطار جيبم را نزنند و اين خانم هاي همسفر چنان نبودند ثانيا احتمالا ميتوانستيم از تجربيات همديگر در سفرمطلع شويم. با انها گپ و گفت داشته باشم . بهر حا ل الويت با ميزبان بود و در صندلي تعويضي نشستم
چند لحظه اي گذشت و قطارسر دقيقه به ارامي راه افتاد. در هركوپه 6 تخت وجوداشت دقيقا مانند قطار هاي ايران با اين تفاوت كه يك تخت دو طبقه نيز در راهرو قطار! نشان ميداد واگن هاي هندي در عرض چنان پهن هستند كه يك تخت دو طبقه را در راهروهاي قطار جا داده بودند. ديگر انكه اتاق ها و دو تخت كناري در راهرو هيچ در و پيكري وجود نداشتتند و نه هيچ پرده اي . از اين بابت بديهيست در قطارهاي ايران مسافر احساس راحتري دارد . نكته بسيار جالب كه در قطار هندي وجود داشت تهويه هواي بسيار مطبوع و كولرهايي كه پر حجم هوايي خنك و لطيف و خوشايند را درفضاي درون قطار مي ريخت و پنكه هاي سقفي انچنان اين هواي دلپذير را در فضاي پخش ميكردند كه مسافر حال مي امد چنين تهويه و هواسازي را در قطار هاي ايران حتي درجه يك انها نديده ام. تا ايستگاه بعدي يكساعت طول كشيد و دواقاي مسن و ميان سال هندي وارد كوپه شدند .پیش از انها با اون اقاي اولي با علاقه و پيگير كتابش را ميخواند . تنها صحبتي كه من پيش اوردم و ميخواستم بهانه اي براي شروع مصاحبت باشد باره تعويض نام بمبيي در رسانه هاي همگاني هند به مومبيي ميخواستم از او كه ادم فرهنگي بنظر مي امد بپرسم درست است كه نام بمبيي ياد اور بمب هست و اين خوشايند نيست . براي همين نام جديد را سعي ميكردند جا بندازند..ميگفت گمان نمي كنم چنين باشد اما اين هم نظريست . او مشغول خواندن كتابي در قطع پالتويي بود كه بنظر مي امد كتاب رماني جذابي بود كه اورا گرم خواندش نموده بود من نيزديگر نخواستم با پرسش هايم اورا از خواندن كتابش باز دارم
تفاوت جالب ديگر در اين قطار تعداد نسبتا زياد دستفروشاني بود كه بي اغراق شايد بيش از ده بار از ميان راهرو ميگذاشتند و با صداهاي رسا دنبال مشتري بودند . يكي تخمه و اجيل ميفروخت . اين ميرفت پشت سرش چاي فروش . كمي بعد قهوه نسكافه . بعدي سالادي. بيسكويتي . بعدي ميوه اي . بعد بستني .... نيم ساعتي گذاشت كه ديگر پيدايشان نبود واز اين لحاظ ارامشي برقرار شد. اين ارامش و سكوت در كوپه ما هم برقراربود. سر و صداي قطار هم زياد نبود. من و سه مسافر ديگه هندي .هيچ صحبتي در ميان نبود . مسافرهايي كه شريف و محترم بنظر مي امدند و از همه سن و سالي گذشته بود. عموما مسافرين در كوپه و اتاق قطارها وقتي وارد ميشوند تا مدتي با نگاه غريبانه و حتي مشكوك بهم مينگرند . شايد هم درست باشد. چند نفركه بدون هيچگونه اشنايي قبلي تنها تصادفي همسفر و هم اتاق براي يك مسافرت تقريبا طولا ني شده اند. براي همين ممكن است تا مدتي بر و بر فقط به هم نگاه ميكنند . تا اينكه تقريبا پي ميبرند كه ادمهاي بدي نيستند ! و سر صحبت را ممكن است يكي از انها به بهانه اي باز كند .در چنين فضايي يكي از مسافرين كوپه كه سن و سال مرا داشت سر صحبت را با من باز كرد كه اهل كجا هستم گفتم ايران. سرش را دو سه بار به آرامي كمي بالا پايين تكان داد . نشان ميداد انگار انتظار نداشت . مسافر ديگر از همه مسن تر بود اما تقريبا تنومند . صندليش كنار من بود . او نيز رفتار مشابه بروز داد. آن مسافرهم كه تمام مدت سرش به كتاب بود براي چند لحظه سرش را از كتاب برداشت و از زير عينكش نگاهي به من انداخت.چيزي نگفت به مطالعش ادامه داد. اما مرد سالمند ميگفت ايرانيهاي زيادي در بميي هستند . ومن ميدانستم بخش زيادي از زردشتيان هندي ايرا ني تبار هستند . در همين باره تازگي ها درگوگل فارسي جستجو داشتم كه اطلاعات جالبي پيدا شد . اينكه طبق سر شماري 7 سال پيش در هند شمار هنديان پارسي تبار دقيقا 69601 تن بوده است كه حدود 40 هزار نفر انان در بمبيي ساكن هستند و داراي بيش از 40 اتشكده و پرستشگاه در سراسر هند هستند. نياكان انان در قرن دوم هجري با شكست امپراتوري ساساني توسط سپاه اسلام از طريق خراسان به هند مهاجرت كردند .اقليتي بوده اند ارام و بدون درد سر براي حكومت هاي هند . اما افرادي موفق در جامعه هند. افرادي مانند : جهانگير بابا پدر بمب اتمي هند / فريدون جي تاتا بنيانگزار نخستين روزنامه هند جهانگير جي تاتا بنيان گذار نخستين خط هواپيمايي در هند ( اير اينديا) جمشيد جي تاتا بناينگذار گروه بزرگ صنعتي تاتا. اين گروه صنعتي ( تاتا ) حضوري بسيار بزرگ در اقتصاد امروزي هند داشته . در تمام تبليغات از تابلو هاي فراوان در بزرگ راه ها در بانكها و مراكز تجاري در اكثر تبليغات تلويزيوني حضور پررنگ و فراوان دارد. توليد كننده چند مدل خورو هندي دارنده بانك هاي يزرگ و شركت هاي ارتباطات همراه در هند بوده است. ضمن انكه با رجوع به فرهنگ لغات پي بردم( تات) به فارس زبانان ميگفته اند .
از اين حاشيه بگذريم به كوپه قطاربمبيي و در كنار سه مسافر هندي برميگرديم كه وقتي آن مسافر اشاره به شمار ايرانيان در بمبيي نمود نيز گفتم در پيش از انقلاب پزشكان فراواني از هند در شهر و بخش هاي بخصص دورافتاده در خدمت ايرانيان بودند . حتي تا چندي پس از انقلاب نيز حضور داشته اند. معمولا براي حسن گفتگو موضاعاتي پيش كشيده مي شود كه دو طرف در آن باره بتوانند حرف بزنند. من با توجه به برخي از تابلو مغازه ها كه نام فيلم بسيار معروف هندي به نام ( سنگام ) بر خود گذاشته بودند و معلوم ميشد اين فيلم هندي فيلمي در ميانه دهه 60 ميلادي در اذهان هنديان ماندگار بوده است . انرا پيش كشيدم . اين فيلم سال هاي مياني دهه 40 خورشيدي در دوران نوجواني ام بر پرده دو سينماي خصوصي شهر مسجدسليمان نمايش داده ميشد ( ان زمان 7 سينما در شهر مسجد سليمان وجود داشت كه 5 تا از انها متعلق به شركت نفت بود كه بر حسب كارگري كارمندي روسا و خارجيان اختصاص يافته بود كه فقط فيلم هاي امريكايي و انگليسي نشان داده ميشد .و دو سينماي خصوصي كه عموما فيلم هاي فارسي هندي و گاهي فيلم هاي خارجي )آ ن هنگام در اين دو سينما شهرمان يادم ميامد انچنان ازدحامي شده يود كه پليس با خشونت صف خريد بليط را نظم ميداد. اين فيلم را دو بار ديده بودم. نميدانم در ان سالها چه موردي باعث علاقه من به اين فيلم شده بود.اما علاوه بر داستان غم انگيز عاشقانه وملودرام از زيبايي دختر فيلم بنام (ويجنتي مالا) خوشم امده بود ! و قتي از اين سه هندي مسافر هم پرسيده بودم هرسه نفر فيلم را ديده بودند . اينكه فيلم برايشان خيلي جذاب بود ومي گفتند در هند هم اين فيلم غوغايي بپا كرده بود. موضوع فيلم پيرامون دختري زيبا دور ميزد كه در ميان اتتخاب دو مرد يكي خواستگار و ديگري جوان دلباخته كه از كودكي با خواستگار دوست بود مانده بود.البته اين جزييات از ان هنگام يادم نمونده بلكه نسخه اي از انرا چند سال پيش ديده بودم . ديدن چنين فيلم هايي صرف نظر از محتوا تماشاي انها ادم را به دوران خاطره انگيز گذشته ميبرد.
به كوپه قطار باز ميگرديم سراغ سه هنرپيشه فيلم را گرفتم گفتند ( راج كاپور) كه خيلي وقته فوت كرده و دولت هند هنگام فوت او سه روز عزاي عمومي اعلام نموده بود. ديگري تازگيها درگذشت . اما ويجنتي مالا در قيد حيات و چند دوره نماينده مجلس هند بوده است چندي بعد خدمتكار كوپه و سالن ما سفارش غذاي شام ميگرفت .من كه با خوردن يك بسته ابادام هندي برنامم اين بود شامي نخورم با اشاره به من گفتم شام نميخواهم. به تخت بالايي رفته بودم. پس از چندي كه شام را اوردند از آن بالا چشمم به خوراك ها كه افتاد ديدم عجب لذيذ بنظر ميان . بخصوص پلويي پر از از برش هاي هويج و لوبيا سبز كه با ادويه هاي هندي خيلي خوشرنگ شده بود . ديدم نبايد از اين خوراك لذيذ گذشت . اين بود كه بمحض رد شدن خدمتكار سفارش شام و اين پلو را دادم . گفت تو كه گفته بودي شام نميخواهيي !؟ بهرحال چندي بعد يك پرس پلويي را كه ميخواستم اورد. تخت پايين امدم .عجب پلويي خوشمزه با تندي ملايم بدون گوشت اما با سبزيهايي كه در پلو معلوم بود كه خيلي تازه هستند. بر خلاف انتظارم تا اخرش انرا خوردم . ديگر مسافر ها هم از غذاي قطار استفاده كردند . شايد چون هم با كيفيت بودند هم ارزان . قيمت اين پلو تنها نهصد تومان بود پس از خوردن شام پرسشي از قطارهاي درجه يك كردم قيمت انها كه از قيمت خبر نداشتند اما گفتند درجه يك چهار تخته است . مشابه ايران. سراغ دو مسافر ديگر داشتم ميكردم كه خانمي هندي با لباس ساري داخل شد.كمي درشت هيكل. حدود 40 ساله مي زد. تنها وارد كوپه شد كنار صندلي من نشست .او يكي ديگر از اين مسافر هاي كوپه بود كه احتمالا تا ان هنگام جايي ديگر پيش دوستناش بود پس از چندي با مسافر هاي ديگه وارد صحبت هاي هندي شدند و من پس از خوردن چاي رفتم تخت خودم در بالاترين تخت. انگار صحبت هاشون باصطلاح گل افتاده بود بيشتر خطاب اين خانم با مسن ترين مرد مسافربود . با توجه به شناختي كه دراين مدت از مسافرها يافته بودم اصلا ان نگراني كه توصيه شده بود مراقب پولهام باشم در من ايجاد نشد با خيال راحت رفتم لاي ملافه هاييكه هرچند اكبند تحويل نداده بودند اما تميز و اتو كشيده بودند. حدود ساعت 11 شب بود كه اين خانم ملافه هاي تخت خودش را در تخت مياني روبروي من پهن نمود و بالا امد . چراغ هارا براي خواب نيمه خاموش نمودند. ديگه خواب سراغم امد بيدار نشدم تا اينكه چشم باز كردم ديدم همه دارن بيدار ميشوند . نميدانم مسافر ششم كه اقايي هندي بود كي امده بود و در تخت بالايي انسوي من خوابيده بود. خودم را جمع جور نمودم امدم پايين وقتي پس از كمي ارام راندن در ايستگاه بمبيي ايستاد ديدم دقيقا ساعت 5 و 50 دقيقه صبح دقيقا همان زماني كه در بليط درج نموده بودند. اين بود كه همانجا به مديريت قطار براي اين زمان سنجي و دقيقا رسيدن قطار بعداز حدود12 ساعت مسافرت افرين گفتم
هنگامي رسيدم كه هنوز هوا تقريبا تاريكي شب را داشت. بنابرين هيچ عجله براي رفتن به هتل نداشتم گفتم بذارم هوا كمي روشن بشه توي اين فاصله در نوبت تاكسيهايي كه دنبال مسافر بودند وتا پر برند به مقاصدي كه بلند ميگفتند رفتم. سراغ تاكسي كه راننده ان مركز شهر را جار ميزد . حوالي هتل اقامتم. خياباني معروفي بود. قبل از سوار شدن به يك موز فروش دستفروش كه موز ها را در سبدي جلويش چيده بود دو دونه برداشتم پول كه دادم ديدم مانند كاسب هاي سنتي و مذهبي ايران سكه را بوسيد به پيشاني زد معلوم شد دشت اولش بود در ان صبح . وقتي رد شدم گفتم كاش مي پرسيدم مسلمانست كه ان حركت در دشت اول را داشت كه ديگر سوار تاكسي شده بودم . موز ها دونه اي 2 روپيه نزديك چهل تومان اين كمترين پولي بود كه ميشد در هند خرج كرد . موضوع جالب اينكه با وجودي كه موز ها به رنگ سبز و كال بنظر ميرسيدند اما شيرين تر و رسيده تر از موز هاي زرد موجود در ميوه فروشيهاي ايران بود .
اولين مسافر تاكسي بودم .جلو نشستم. چيزي طول نكشيد چهار نفر ديگر هم اضافه شد. يكي ديگه جلو بغل دست من. سه نفر در صندلي عقب با راننده شش نفر . راه افتاديم همه مغازه بسته و بسيار خلوت با سرعت ميراند وسط راه راننده جمله اي هندي گفت نفهميدم منظورش چيه ديدم دست راستم را بلند كرد گذاشت پشت سرش حتما گفته دسم انجا بذارم تا راحتر باشه . ديدم راحت تر شد واقعا حتما راننده فكر كرد شايد ناشنوا و كر باشم و من ميخواستم هيچ حرفي نزنم تا خودم را لو بدخم كه هندي نيستم يكي دليل در ان خلوتي شهر نمي خواستم انرا متوجه بشه ثانيا ببنم كرايه پول براي هندي ها چقدر هست . پس از حودد ربع ساعتو پياده شدن بيشتر مسافر ها فهميدم كرايه تقريبا ده روپيه حدود 200 تومانست. پس از ربع ساعت بود كه به خيابان هتلم رسيدم . تا پياده شدم به هندي گفت دس. كه اين عدد را همانطور كه قبلا اشاره شده بود فهميدم همان ده تغيير يافته فارسي است ده روپيه دادم در حاليكه به راحتي اگر 200 روپيه ميگفت ميپرداختم . دم درب هتل كه رسيدم هوا ديگه گرگ ميش شده بود براي اول باربود كه جلوي هتل را در انموقع ميديدم. بي خانمان ها بطور خانوادگي بر سنگ فرش پياده رو كاملن در خواب شيرين صبحگاهي خودشان بودند !؟ شاسي اسانسور هتل را زدم خدمتكار هتل تا مرا ديد خوشحال شد . گاهي مبلغ ناچيزي انعام به انها داده بودم . سراغ كيفم رفتم كه هزار دلاراسكناس در ان داشته بودم.. صحيح و درست تحويل گرفتم . گرفتم خوابيدم تا حدود ساعت ده صبح . بلند كه شدم تلفن زدم براي چك كردن قبل از سفر با ابران اير كه هنگام امدن سفارش داشتند كه 48 ساعت پيش از پرواز با ايران اير هماهنگ شود . تقريبا دو روز به پرواز برگشتم مانده بود تقريبا اين روز اخري را در فكر تهيه سوغات بودم. در روزهاي اخر مورد قابل توجه تي پيش نيامد جز انكه در كافي نتي در حاليكه مشخصاتم را براي استفاده از اينتزنت به متصدي ان ميگفتم ديدم دختر نوجوان حدود 14 ساله كه همراه پسر بچه ده ساله كه به كافي نت امده بود برگشت بدون هيچ پرسشي با زبان فارسي به من گفت ببخشيد اقا شما ايراني هستيد. گفت اي. شما اينجا چه ميكنيد. گفت پدرم هندي مسلمان و مادرم ايرانيست. اينجا زتدگي مي كنيم. گفتم مامانتون اهل كحاست.گفت خوزستان گفتم من هم خوزستاني هستم .برايش خيلي جالب شد. گفت مامان اهل آبادان است و الان هم رفته ابادان و ما امده ايم كافي نت با مامان چت كنيم. گفت كامپيوتر خونمون اشكال پيدا كرده .گفت اسمش عايشه هست و برادرش عادل. خيلي بيشتر از من خوشحال شدند. حتي طفلكيها ميتوان گفت كمي هم از اين بابت ذوق زده از ديدن يك هموطن مامانش در انجا . پس ازدقايقي كه در كافي نت بودم باي باي با انها كردم. به رستوراني براي شام رفتم كه قبلا انرا ديده بودم و در تابلو خود اگهي زده بود غذاي ايراني و لبناني هم دارند. رستوران جمع جوري بود و گارسون ا هندي . به فارسي گفتم غذاي ايراني چي دارند . با لهجه غليظ هندي گفت چلوكباب كوبيده چلوخورش بادمجون و قورمه سبزي. گفتم قورمه سبزي بياره . بيشتر برام جالب بود اين هندي ها قورمه سبزي را چطور تهيه كردند و چه مزه اي ميدهد. وقتي اوردند شكل و مزه اش درست بود با اين تفاوت كه تيكه هاي گوشت درآن به مراتب بيشتر مقداري بود كه معمولا در رستوران هاي ايران در خورش ميذارند! علت عمده انست كه در هند قيمت گوشت بسيار ارزانست . بهرحال چسبيد قورمه سبزي در رستوران هندي در بمبيي .
اخرين نكته قابل گفتن در اخر سفر اينكه در تاكسي رفتن به فرودگاه بمبيي وقتي در شيشه پشت يك سواري عبوري با حروف انگليسي نوشته شده بود سهراب از راننده تاكسي پرسيدم سهراب را ميشناسد اولش انگار نفهميد منظورم سهراب در شاهنامه است بعد از انكه اشاره به رستم و سهراب كردم . گفت اره رستم كه پسرش سهراب را نمي شناخت و اورا كشت. ميگفت خيلي از هندي ها رستم وسهراب در شاهنامه را مي شناسند
به فرودگاه كه رسيذيم تقريبا يك ساعت به پرواز بسوي تهران مانده بود. موقع بازگشت هوا صاف و بدون ابرآسمان اين فرصت را فراهم ميكرد كه بر فراز اسمان سر حدات جنوبي خاك پاكستان را ببينم . از سرسبزي سرزمين هند درآن خبري نبود. چندي بعد بر فراز كويرهاي سرزمين ابا اجدادي بوديم كه پهناي بزرگش رادر بخش بزرگي گسترانيده بود محلي كه خيلي دوست داشته ام از آن گذر كنم حالا از فرازش ميگذشتم
ديري نپاييد در گوشه اي دور از اسمان . قله اي سفيد . سربلند . گردن كشيده بر اسمان .خود نمايي نمود .قله دماوند گويي از ميان هاله اي از دم و دود سر بيرون اورده بود به هم وطنان سر فرازانه بگويد به سرزمين مام وطن خوش امديد.
با اروزي سفر هاي خوش براي همه
ستار سلطانيان
اهواز پايان دي 87 + نوشته شده توسط ستار سلطانيان در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت
20:0 |
پيش از به پرداختن به چگونگي رواج زبان فارسي در هند بايد اين نكته را ياداور شد كه اصولا يكي ازچهار سبك شناخته شده در زبان فارسي معروف به سبك هندي ميباشد. نام هندي اين دوره به سبب انست كه شاهان صفوي شاعران را مورد بي مهري قرار ميدادند .از آن سو حاكمان هند بويژه در دوره پادشاهان گوركانيان كه به زبان فارسي و شعر فارسي علاقه داشتند شعراي گريخته از حكومت صفوي را به گرمي ميپذيرفتتند و حضور شان را گرامي مي داشتتند و بدين ترتيب هندوستان پناهگاه و پايگاه و كانون شمار فرواني از شعراي پارسي گو شد . حضور اين شعرا و اديبان كه شمار انها در دوره اي بيش از پنجاه شاعر ميرسيد و سرامد انان صايب تبريزي و بيدل دهلوي بوده از يك طرف و علاقه دستگاه حكومتي هند در پر و بال دادن به انان باني گسترش زبان و ادب فارسي در هند گرديد به گونه اي كه فارسي زبان رسمي و ديوان سالاري هند شد . اينست كه هنوز اثار بجا مانده از آن دوره را مي توان هرچند بسيار كم اما جسته گريخته در گپ و گفت هاي هنديان واژه هاي فارسي را مي توان شنيد . نخستين بار كه با اين موضوع برخوردم هنگامي بود كه به يك دستفروش هندي كه كالايش را ميگقت 200 روپيه و من به انگليسي گفتم كمتر حساب كنه گفتش وان فيفتي يعني صد و پنجاه در واقع نگفت صد و پنجاه بلكه به اصطلاح بازاريها از يكصد فقط يك يعني وان را گفته بود و فيفتي هم كه پنجاه بود . خوب امادگي ذهني اين خلاصه گويي را نداشتم وقتي ديد انگار نگرفتم به زبان فارسي با لهجه هندي گفت : بابا ! صد و پنجاه !! كمي يكه هم خوردم خيلي جالب بود برام. جوان دستفروش تيزي بود . البته به او گفتم خريد سوغات را گذاشتم براي روز آخر اقامتم. در همان روز با ديگر هندي اشنا شدم كه در كار خريد و فروش ارز بود و فارسي را تقريبا با تواني در گويش در صدي فارسي را خوب صحبت مي كرد فقط براي اين فارسي گفتنش يك صد دلاري را از او روپيه خريدم ضمن انكه ميخواست از كاسب هاي اشنايش سوغات بخرم كه به نيز گفتم سوغات فقط براي روز هاي اخر. البته براي اطمينان و همچنين مدارك خريد ارز بهتر است كه در صرافي هاي رسمي و بانك ها كار تبديل ارز انجام شود كه معمولا چنين ميكردم يكي از محاسن اين كار مي تواند اين شود كه اگر پيش بيايد اين مدارك خريد نشان ميدهد كه چقدر ارز اورده شده و به روپيه تبديل شده است و برايشان ارز اوري داشته اي . بار ديگر در يكي از اين موسسه ها ي بزرگ توريستي كه كارش صرافي نيز بود كارمندي كه به او مبلغي دلار داده بودم كه روپيه بگيرم ديدم اسكناس ها را كه ميشمرد با زبان فارسي روان و سليس ميشمرد يك دو سه چهار پنج ..اما از شش تا ده مشابهت كلامي داشت. يك تا پنج را همانطور كه گفتم كاملا به رواني وحتي بي لهجه . براي همين از آن كارمند هندي كه براي اطمينان دو بار پولها را شمرده بود به زبان انگليستي خواهش كردم يكبار ديگه پولها را بشمارد گفت براي چي بعد كه ديد باز خواهش كردم يكبار ديگه بشمارد باز شمرد يك دو سه چهار پنج... به او گفتم شمارش شما تا پنج كاملا مانند فارسي و از شش تا ده هم مشابهتي نزديك به فارسي است .براي او نيز جالب بود كه اين چنين ا ست ميگفت بار اول بود كه اينرا ميشنود. مورد ديگري كه كاربرد زبان فارسي را شنيدم هنگامي بود كه در اخبار تلويزيوني كه درگيري پليس دهلي با بمب گذاران دهلي را بطور زنده پخش ميكرد در ميان حجم بسياري از گزارش را كه به زبان هندي بود اين جمله كاملا فارسي را شنيدم كه گفت( دو نفر گرفتار! يك نفر فرار! ) جاي ديگر نيز يك نفر هندي تقريبا سالخورده حدود هقتاد ساله و فقير با لباس مردان هندو يعني كلاهي لوزه اي سفيد و پيراهن با شلوار هاي مخصوص هندوان ديدم كه با توجه به تجربه اش پي برده بود بايد ايراني باشم امد جلوم سبز شد و با فارسي تقريبا قابل فهمي گفت دنبال چي هستم تا كمكم كند . از ديدارش خوشحال شدم از او براي خريد چيزهايي كه ميخواستم از همراهيش استفاده نمودم اخر سر بيچاره با گرفتن مبلغ نا جيزي قانع بود وقتي او رفت به اين فكر رفتم اين فقير هندي جگونه زبان فارسي را با ان اشنا شده بود ديدم . رواج فارسي بايد در ميان مردم سنتي و فقير و كم سواد بيشتر از جوانان هندي و مرفه بايد رواج باشد . بگدريم و بياييم به ادامه سفر كه در رستوران غذاخوري بين راهي در دل شب در جاده اي به سمت جنوب هند در راه استان توريستي گوا بوديم موقع سوار شدن به اتوبوس گوشه از اين غذاخواري كه پرده اي گذاشته بودند وقتي راننده اتوبوس مان از انجا زد بيرون معلوم شد مانند راننده هاي اتو بوس در كشور خودمان كه در غذاخوري هاي بين راهي در مكاني جدا و كمي پنهان از مسافران توسط صاحب اين مراكز از انان پذيرايي ويژه و مخصوص ميشود در اينجا نيز چنين است با این تفاوت که در غذاخوری هند مسافر ليستی از غذاهای گوناگون با قيمت های متفاوت در اختيار دارد در صورتی که در ايران بيشتر غذاخوری ها يا چنين ليستی ندارند یا بر کاغذ پا ره اي دو سه رقم غذا که عموما شامل چلو مرغ کوبيده و احيانا خورش قيمه. . با اين وجود بطور كلي اين ايستادنها در مسافرت هاي طولاني تا حدود زيادي خستگي راه را از تن مسافر بدر ميكند.و لازم است . اتوبوس كه راه افتاد پس از دقايقي مسافر كنار من باز به خواب رفت كه بيدار نشد تا دم دماي صبح كه هوا كمي روشن شد وقتي ديدم بيدار شد گفتم ديشب به جاي من هم خوابيدي .متوجه طنزم شد كمي خنديد فهميدم عبارت انگليسي را بدرستي ادا كرده كرده بودم. .من نيز با انكه تمام شب خواب به چشمم نيامده تازه چشمم به مناظري بسيار چشم نواز طبيعت افتاد كه خستگي و كسالت را از من مي ربودند . با حركت اتوبوس كه با سرعت معتدلي جلو مي رفت مناظر هم هر لحظه مانند تابلويي متحركت عوض ميشدند . اين طبيعت فقط دشت سرسبز نبود يا فقط جنگل انبوه و يك نواخت . بلكه گويي نقاش هنرمندي براي چشم نوازي اثرش دشتها را با سبزه زاراني كه با نوازشهاي نسيم همه سرشان را به اينور انور خم ميکردند كنار هم اورده باشد می نمود. انطرفتر تك درختاني پراز برگ با طروات پاي تپه اي سراسر پوشيده از سبزينه هايي مخملي. انسو تر گلهايي كه گاهي ليمويي ميشدند كمي سبز فسفري گاهي قرمز صورتي زرد و نارنجي ... بسان يك قالي بزرگ كه در سرا سر دشت فرش نموده باشند. همه اينها به گونه اي سحر اميز كنار هم امده بودند تا زيبايي خود را هرچه بهتر و چشم نوا ز تر نقاش طبيعت در تابلو اش اورده باشد انهم نه در يك تابلو بلكه به تعداد هر دو سه دقيقه اي يك باركه اتوبوس همينطور پيش ميرفت چنين تابلو هايي شوق انگيز از طبيعت جلو چشمانت سبز ميشد و تغيير مي يافت. ميگفتم كاش ميتوانستم در اين طبيعت بدوم تا نفس دارم از تپه هاي مخملي و شيب هاي ملايمش بالا برم و در آغوش ابرها كه دامنشان را تا پايين روي تپه ها اورده بودند بيفتم و همراه آن غلت ميخوردم تا پايين پايين و ارام بگيرم برسم در انجا به گلزارهاي خوش اب و رنگي كه گويي تپه مخملي را در زنجيره اي دست در دست در ميانشان گرفته بودند . گاهي هم كه ابرها دور ميشد افتاب سر و كله اش پيدا ميشد كه بر اين مناظر نور افشاني ميكرد تا همه گلها وشكوفه ها برگ هاي با طراوت به بيننده ها چشمك بزنند ! اين مناظر در تمام راه با تمام زيبايي ادامه مي يافت. اينجاست كه واقعا بايد گفت شنيدن كي بود مانند ديدن. انگار چشمانم سالها گرسنه ديدن چنين مناظر چشم نوازي بوده اند . من كه در تمام طول شب چشمانم از پشت شيشه اتوبوس بيرون را مي پاييد دو چيز مرا ازار ميداد اول انكه حس ميكردم داريم از جاهاي بسيار زيبايبي رد ميشويم كه تاريكي شب مانع از لذت بردن از انست چونكه نور اتوبوس تاريكي شب را كه ميشكافت مانند گذشتن از تونلي از نور مينمود كه شاخساران درختان ديواره اين تونل بودند . مورد ازار دهنده ديگر اين بود كه در تابلوهاي راهنماي كيلومتر هاي مانده به شهر ها حتي يك مورد آن به حروف الفباي انگليسي نبود!؟ نميدانستم اين چند شماره انگليسي كه بر هر تابلو كيلو متر هاي 3 شهر را اعلام مينمايد مربوط به چه شهرهاست بخصوص كه دستكم ميخواستم بدونم چقدر مانده به شهر مقصد گواه . اما دريغ از حتي يك تابلو كه انگليسي نام شهر را نوشته باشند . هرچه نوشتار بود به خط هندي بود و فقط كيلو مترها با شماره انگليسی حرصم در ميامد از این وضع.در جاده مقصد و شهری مشهورتوریستی بین امللی معروف. دستکم یک در ميان نه دستكم ده در ميان یک تابلو با حروف انگلیسی این شهر ها را معرفی میکرد شايد اين موضوع هم باشد كه بعداز حدود دو قرن استعمار انگليس بر تار و پود هند بدين ترتيب مي خواهند تا انجا كه ميشه انگليسي زدايي كرده باشند يا فقط انجا كه نياز مي ديند زبان انگليسي را بكار ميبرند . باري در اين باره بررسي و كنكاش زيادي را ميخواهد كه جايش در اين سفر نامه نيست و به همين اندازه بسنده ميشود. اتوبوس كه پيش ميرفت گاهي به افتاب ميخورديم. گاهی به ابر و مه. گاهي هم به بارش هاي سنگين . گونه اي كه برف پاك كن هاي اتوبوس ناتوان از پس زدن حجم بارشي ميشدند كه مانند ريختن سطل هاي پر اب بر شيشه بود . فضايي اميخته اي از جنگل وباران مه و ابر گاهي چنان بارش سنگين ميريخت كمي نگران كننده ميشد نكند اين بارش سيلاب شود اتوبوس را با همه سرنشين با خود ببرد اين نگراني چند دقيقه بعد كه به هوايي نيمه ابري ميرسيد ناپديد ميشد. در واقع همانطور كه در بخش هاي پيشين اشاره شد انجا در اواخر فصل بارش بود ودر گذر به هوايي بهارانه كه بارانهاي بهاري را همراه داشت. رگبار تند و سپس افتاب . افتاب سپس بارش. وقتي با كمي نگراني از همسفر كنار دستم از وضع اب و هوا و بارش سنگين ان پرسيدم. گفت بار اول هست كه اينجا مي ايي سپس پرسيد كجا يي هستم خلاصه سر صحبتمان باز شد از وضع هم مي پرسيدم همانجا بود كه فهميدم ! اون هندي مسلمان دراژانس بمبيي بليط اتوبوس را دو برابربه لحاظ نا اشنايي باصطلاح به من انداخته بود پرسيدم چرا با قطار مسافرت نكرده . ميگفت براي دو سه روز پيش فروش شده بود و نتوانسته انجا بمونه . اهل يكي از شهر هاي ايالت گواه بود. دكترا داروسازي بوده سن و سالش حدود سي و جند ساله داشت. اين پرسشها به اين رسيد كه كارم چيه و حقوقم چند هست وقتي گفتم حسابدار مجرب هستم و فلان قدر حقوق ميگيرم . حس كردم كمي يكه خورد گفت جدا ؟ گفتم اره چطور مگه ؟ گفت اين حقوق خيلي بالاييست در هند. خيلي . البته من كه حقوقم را به دلارگفته بودم ميدانستم اين حقوق نسبت به سطح حقوق ها در كشور هاي ثروتمند و پيشرفته حداكثر كمي بيش از حداقل بوده اما نسبت به حقوق در هندوستان احتمالا 4 برابر او . گفتم ببين اين حقوق را همه نميگيرن بنده بيش از بيست و پنج سال است در كار حسابداري هستم هم سن و سال هاي تو با سنوات كار تو تقريبا مانند تو حقوق ميگيرن. فكر كنم حداكثر حقوقش 300 تا 400 هزار تومان بود حس كردم كمي از حسرتش كاسته شد.در پرسش هاي بعدي من معلوم شد قيمت يه اپارتمان حدودا صد متري در شهري تقريبا كوچك كه او اقامت دارد بنام ماري گوا حدودا 35 ميليون تومان ارزش دارد . كه با توجه به بحران جهاني اقتصاد و كاهش جهاني مسكن الان ان قيمت به مراتب كمترشده باشد . البته در شهر بزرگ بمبيي قيمت ها شايد دو برابر اين شهر كوچك باشد. ميگفت شهرشان محیط دنج و ارامي دارد پيشنهاد داد براي دو سه روز در انجا بمونم چونكه گفتم ميخواهم برگردم بمبي به محض رسيدن. همش باران است و نميشود گشت بزنم در سواحل ان كه زيبايي انرا شنيده بودم.گفتم باشه تا ببينم . وقتي به پايانه و ترمينال شهر رسيديم ساعت ده يازده صبح شده بود. خسته و كوفته پياده شدم بلافاصله يه موتوري جلو امد كه براي دو هتل كار ميكرد و مسافر ميبرد. گفت دو هتل سراغ داره يكي انها شبي حدودا ده هزار تومان و ديگري پانزده هزار تومان ديدم عجب هتل هاي مفتي تقريبا يك سوم قيمت هتلي كه در بمبيي اقامت داشتم كه گفتم به هتل گرانتره ببرد. وقتي به هتل رسيدم هتل تقريبا نوساز بنظر ميرسيد 4 يا 5 طبقه كه نمايي شيك از سنگ گرانيت . فضا و امكانات داخلي تميزي داشت اسانسوري كه بيشتر اوقات بي تردد . كاملا اشكار بود در بي رونقي بسر ميبرد دو سه توريست جوان غربي در انجا ديده شد اينجا هم تا رسيدم سر گذاشتم رو بالش بيدار نشدم تا موقعي كه چشم باز كردم حدودا ساعت 7 شب شده بود و خستگي بيخوابي انهم در اتوبوس از تنم رفته بود. از شلوغي ها و سر وصداهاي شهر بمبيي خبري نبود شهري كوچك ارام كه در شب كوچكتر مينمود . ادم هاي كمي در خيابان هاي شهر پرسه ميزدند اما باران هاي پراكنده اي كه مي امد قدم زدن را دلچسب مينمود شهري بود كه اكثر ان هنديان مسيحي بودند از كليسا هاي بزرگ و قديمي ان نيز ميشد انرا فهميد و معلوم بود. بعداز اشنايي با يك هندي پرتغالي اصل كه از دو سه نسل پيش در آن شهر ماندگار شده بودند نيز شنيدم پرتغالي ها تا چند سال بعد از استقلال هند از انگليس يعني تا اوايل دهه 60 ميلادي همچنان در اين شهر ماندگار شده بودند كه بهر حال با مبارزات استقلال خواهان هند مهاتما گاندي و سپس به رهبري جواهر لعل نهرو بيرون رانده شدند .اين شخص كه رستوراني داشت با دو كارگر دختر هندي كه نهارم را انجا ميخوردم دم و دستگاش تميز بود و خوراك هاش هم خيلي ارزان حدودا دويست سيصدتومان .انواع خوراك هايي سمبوسه اي و پر گوشت. موقع صرف غذا سرش خلوت ميشد سر ميزم مي امد گپ و گفتي داشتيم. ميگفت چند سالي دركشور كويت قطر و بحرين در رستوران ها اشپزي ميكرد پول خوبي جمع كرده بود و اين رستوران و ماشين شخصي تويوتا خريده و الان هم راضيست و خرج در رفته و در بي رونقي توريست مثل الان ماهي 6 صد هزار توماني در امد داره و الان از زندگيش راضيه. ميگفت اينجا شهر دنج و اراميست و از زندگي در بمبيي خوشش نمياد خيلي شاوغ و پر سر و صداست. چون كه بنظر مي امد دستگاه هاي رسانه اي و دولتي نام شهر بمبيي را به مومبيي تبليغ ميكردند از او پرسيدم چرا اينطور هست .او ميگفت شايد به خاطر اختلاف هاي قوميست اما و قتي گفتم كه شايد به اين علت باشد كه بمبيي ياد اور بمب است و بمبيي به عبارتي بمب باي يا خداحافظ بمبيي و اين خوشايند دستگاه هاي دولتي و ملي هند نيست بنابرين نام انرا به مومببي تغيير داده اند لبخندي زد گفت شايد حرف من در تغيير نام مومببي درست باشد . و جالب اين كه در كمتر از 2 ماه بعد بمبيي دستخوش عملياتي سنگين بمب گذاري شده بود و حدود 200 نفر در عمليات بمگذاري در بمبيي كشته شدند. و در تمام رسانه هاي ماهواره اي انگليسي هيچگاه نميگفتند بمبيي و از نام و مومبیی اسم ميبردند . در كنار اين رستوران كافي نت بود كه مانندشهر بمبيي در اينجا هم براي استفاده از اينتر نت مانند مسافري كه وارد هتلي شود از او كلي اطلاعات ميگرفتند مانند نام و نام خانودگي محل اقامت و هتل شماره اتاق و شماره تلفن و امضا انجام ميشد . نپرسيدم هميشه اينطور بوده يا بعد ازعمليات بمبگذاري هاي درشهر دهلي اينطور شده .گويا اين گمان را برده بودند كه در شهربلمبيي و ديگر شهر ها احتمال كارهاي بمبگذاري باشد. البته هزينه يك ساعت اینترنت مانند ايران بود. بگذريم براي گشت و گذر در اين شهر كه دور و يرش طبيعت زيبايي گسترده بود سوار يكي از اتوبوس هاي بين شهري كه عموما فرسوده بودند شدم . صندلي عقب نشستم. اول ايستگاه بود. نمي دانستم كجا ميره و برام اصلا مهم نبود كجا ميره .شاگرد راننده مرتب سرش را بيرون ميبرد و براي سوار شدن مسافر اسامي محلهايي را جار ميزد كه ميرفت.. بعداز چند بار گوش دادن فهميدم يكي از شهرك و اباديها ( چاندرا ) نام دارد. مسافر بغل دستم پسردانش اموزي شانزده هفده ساله بود ازش پرسيدم گفت چاندرا حدودا شصت كيلومتر فاصله و كرايه هم براي همه مقاصد 6 روپيه و براي ما محصل ها نصفه قيمته. ازش خواستم يك عكس از من بگيره گفت چه چيزه جالبي هست كه ميخوام عكس بگيرم ضمن انكه بعضي از خانم هاي مسافر هم ممكن هست خوششون نياد . ديدم طفلك راست ميگه . من بيشترميخواستم از نماي اين اتوبوس و سرنشينان عكسي داشته باشم . از صندلي عقب كه نشسته بودم و پشت سر مسافرها عكسي گرفتم. بعداز چند ايستگاه اين جوان پياده شد و رفت . به مسافر ديگري گفتم چاندرا پياده ميشوم به من لطف كنه رسديم بگه. بدون اين كه بدانم مقصدي را كه در نظرم داشتم يعني شهرك (چاندرا) چه جور جاييست .درتمام طول راه همه جا سر سبز كه در هر چند كيلومتري شهركي وجود داشت . بعد ار چندي مسافري كه سپرده بودم گفت ايستگاه بعدي چاندرا ست . به (چاندرا) رسيدم خودم تنها پيدا شدم محيطي بسيار خلوت كم تردد. يك كليسايي بزرگ و كه به اثار باستاني ميماند توجه را جلب ميكرد. جاده اي اسفالته كه هر چند دقيقه اي گذر ماشيني شخصي سكوتش ر ا ميشكست . در جاده اي بدون انكه تنهايي و خلوتي اش دلم بگيرد خوشحال ميشدم گاهي خودرو هايي شخصي رد ميشد . سرنشينان ضمن حركت از سر كنجكاوي نگاهي به من میانداختند منطقه اي ا با ساكنيني نسبتا مرفه. گاهي موتور سواري از نوع خانودگي آن تقريبا كم سرو صدا و سبك كه بيشتر موتور سوارشان دختراني بودند تين ايجر با پوششي بيشتر اسپورت. گاهي هم با لباسهاي هندي. تك و تنها در جاده اي خالي از رفت وشد گام ميزدم. گفتم اين يك ميليارد هندي چرا اينجا انهارا نميبينم. ويلا هايي بسيار زيبا كه گلهايي خوشرنگ و شاخساراني با طراوت انها را در ميان گرفته بودند خيلي دوست داشتم يكي را پيدا كنم تا از اين منطقه و محل و ويلايي كه هركدام يك مانند اسلايد زيبايي بودند از من در اينجا عكس بندازد. همينطور كه جلو ميرفتم هم محوطه زيباتر ميشد هم مناظر زيباتر و مرا مشتاق تر براي گرفتن عكس . از قضا در لابلاي شاخه و بوته هاي گلهاي يك ويلا چشمم به يك ادميزاد افتاد جلوتر رفتم ديدم دختري حدود بيست ساله اي كه در ايوان باغ ويلايشان و در ان فضا و ارامش دلپذير در حال مطالعه بود . با سلام توجه اش به من افتاد با مهرباني و خوشرويي و كمي شرم امد دمه در باغ ويلايشان . گفتم ببخشيد من گردشگر و توريست هستم از اينجا خيلي خوشم امده ميخواستم لطف كنيد از من و اين مناظر عكس بندازيد. لبخندش بيشتر شكفت .دندان بسيار سفيدش در چهره قهوه ا ي تيره اش سفيدتر مينموند. پيراهن تاپ سياه رنگ پوشيده بود تا شايد روشني پوستش بيشتر نمود يابد. در پايان از او خواستم كه عكسي از او يادگار بگيرم . حس كردم شرمي دخترانه در صورتش دويد. كمي سرخ شد. من من كرد وقتي به او گفتم اگر مايل نيست نميخوام. لبخند زد ميخواست به درخواست من نيز بي اعتنا نباشد جلو دوربينم ايستاد و از او عكسي گرفتم . تمام اين حالات در عكس او جلوه دارد. در تمام اين مدت كه شايد پنج دقيقه هم طول نكشيد هيچ ادميزادي حضور نداشت كه دختر بچه اي از ته خيابان با دوچرخه اش امد ده دوازده ساله بنظر مي امد. كمي هندي صحبت كردند حتما پرسيده بود اين كيه چي ميخواد ؟ ا خواهرش بود . با كمي پرسش هاي ذيگر كه از كجا يي هستم چطورشد اينجا امدم . با خوشرويي از اين اشنايي كوتاه وتشكر از عكس هايي كه گرفت باي باي كرديم .من به قدم زنان پرسه ميزدم. به چند مغازه اي رسيدم خالي از مشتري و منتظر. در گوشه اي يك مغازه اي تك افتاده بود سمتش رفتم ديدم اي بابا اين مغازه كمي پرت يك قصابيه . از دور به همچي ميخورد جز قصابي. فقط زير ساطوري در قصابيها را داشت . وقتي پرسيدم پس گوشتها كو . ديدم از يك جعبه اي كه بنظر ميامد يخچال است يك ران گوشت گوساله را دراورد گذاشت روي ميز كه چند ميخوام پس از اينكه قيمت يك كيلوي انرا پرسيدم كه گفت صد روپيه يعني تقريبا كيلويي دو هزار تومان.( بگذريم كه شنيدم قيمت حدود كيلويي هزار تومانست و چونكه ديدند شايد نا اشنا هستم دو برابرگفته بودند!) گفتم توريستم و فقط ميخواستم قيمت را بپرسم بعدش كه گفتم بي استخوان كيلويي چند؟ فروشندگان كه نوجواناني دبيرستاني بنظر مي امدند گفتند فرق نمي كنه قيمتش يكيست !! اينكه اين قصابي اولا كمي پرت از مغازه هاي ديگر بوده شايدازاين لحاظ بوده باشد كه در نگاه هندوان كشتن گاو فروش و خوردن گوشت آن ناپسند و مذموم است. بدين جهت لاشه گوشت را در يخچال ويتريني و در ديد انظار نميذارن. بهر حال اين قصابي آن تميزي قصابي هاي ايران را نداشت با انكه ساكنين انجا هم مرفه بنظر ميرسيدند البته وجود اين قصابي با ان توصيف براي ساكنين مسيحي انجا بوده كه هم كليسايي بزرگ از ان نشان داشت ضمن انكه به گفته يكي دو دختر خانم هندي كه مثل من منتظر اتوبوس ها بودند ميگفتند حدود نود درصدمردم اينجا ميسيحي هندي هستند . داشت غروب ميشد گفتم تا شب فرا نرسيده به شهر و هتل اقامتم برگردم. موقعي كه به هتل ميرسيدم شب شده بود و نم نم باران سنگين تر. سفر ي كوتاه و بسيار كم هزينه بود و نا چيز. يعني 16 روپيه هزينه رفت و برگشت. جمعا حدود سيصد تومان ( سه هزار ريال !) كمي خسته دراز كشيدم تلويزيون را روشن كردمگذاشتم روي تايمر . بيشتر كانال ها هنذي بود . اما يكي از كانالها ي ماهواره اي برنامه اي از دنياي حيوانات رانشان ميداد . بسياراز نزذيك حیوانات را به تصوير ميكشيد بطوري زنده فيلم گرفته بودند كه خطر ونگراني در ببينده مي افريد كه يادت ميامد اين فيلم است و نبايد نگران ميشديد. اين برنامه اي بود از نشنال جيوگرافي كه موسسه بسياري مشهور علمي دردنياي موجودات روي كره زمين است . برنامه علمي جالبيست از دنياي راز بقاي حيوانات و پديده هاي پيرامون زندگي و محيط زيست. فرداي انروز وقتي ديدم اسمان افتابيست گفتم يك سر به كنار سواحل دريا بزنم به يكي از تاكسيها كه در واقع موتور سيكلت هايي بودند كه اتاقكي بر ان سوار كرده بودند و فراوان در هند كار تاكسي ها را انجام ميدهند سوار شدمدر اینجا بد نیست بگویم در هند اصلا مسافر کش شخصی یک مورد هم یافت نمی شود .علت انست که اولا افراد متول در هند ماشین شخصی دارند. ثانیا با بنزین لیتری بالای ۱۰۰۰ تومان در انموقع کرایه انقدر گران میشود که استقبال از ان نمیشود. و جالب انکه راننده همین اتاقک های موتوری در هنگامی که راه می افتادند .سعی میکردند روپوش مخصوص کار را بتن کنند. بگذریم در بين راهي كه حدود ربع ساعت راه بود مناظري زيباي طبيعت مرا وا ميداشت از اين راننده تاكسي بخواهم بايستد تا عكسي بگيرم. در حيني كه عكس مي انداختم يك خانم جوان هندي داشت از ان محل كنار جاده رد ميشد از ساكنين چند ساختمان كمي دورتر بود لباس هندي ساري بسيار خوشرنگي كه زرد ميزد پوشيده بود از راننده كه جواني بود خواستم اگر ميشه از اين خانم خواهش كنه بگذاره يك عكس در اين زمينه سرسبز از او بگيرم . وقتي به او گفت موافقت نكرد خيلي دوست داشتم با لباس بسيار خوشرنگ هندي اش عكسش كنار اين طبيعت بيفته و هويت مكان زيبا را نشان بده و قتي براي اين عكس گرفتن خواستم ببينم كه چه واكنشي دارد گفتم چند هزار تومان ميدهم باز قبول نكرد . بديهي بود كه ديگر اصراري نشد . چند عكس ديگر گرفتم وسمت كنار دريا رفتيم. پس از چندي به كنار دريا رسيديم پرچم هاي قرمز و موجهايي سركش كه به ساحل مي امدند و سريع بر ميگشت فرصت شنا را از چند نفر ديگر نيز كه امده بودند مي گرفت. انچه اين سواحل را زيبا مينمود تك درختاني بودند شبيه نخل هاي خرما چسبيده به ساحل بلند و كشيده به جز تماشاي اين سواحل زيبا و گرفتن چند عكس به تاكسي كه گفته بودم منتظرم بماند برگشتم پس از رسيدن به شهر حدود 2 برابر كرايه رفت و برگشت به تاكسي دادم چيزي حدود 5 هزار تومان براي حدود يك ساعت . خوشحال رفت در مركز شهر پياده شدم پس از نهار و گذشت و گذار در اين شهر كوچك كه داشتم با خيابان و مسير هاي ان اشنا ميشدم به هتل برگشتم كه متصدي هتل گفت تهيه بليط قطار را كه سفارش انرا به انها داده بودم انجام داده اند و گفتند بليط را تا يك ساعت ديگر به هتل مي اورند . خوشحال شدم كه تجربه سفر با قطار را هم خواهم داشت. بليط را كه ديدم ساعت حركت قطار شانزده و چهل و پنج دقيقه فردا بود و رسيدن ان 5 و 50 دقيقه صبح بود . برايم خيلي جالب بود ساعت رسيدن را ه با دقت دقيقه در بليط اورده شده بود ! و همين جا بگويم قطار در همان دقيقه يعني 5 و50 دقيقه رسيد نه يك دقيقه كمتر و نه بيشتر . در اينجا بايد به مديريت زمان در راه اهن هند افرين و صد افرين گفت در مديريت راه اهن ايران ممكن است قطار به موقع حركت كند اما براي به موقع رسيدن انگار تعهدي در كار نيست. دقايق كه هيچ ممكن است دستكم با يكي و دو ساعت تاخير به مقصد برسد . اصلا در بليط قطار ايران ساعت رسيدن قيد نمي شود.چه رسد به دقيقه رسيدن. اين تاخير ها دركشورمان صرفا در راه اهن نيست در هواپيمايي هم كه به نظر ميرسد به لحاظ حياتي بودن پرواز ها بايد در موعد زماني خود انجام شوند در بيشتر مواقع بدلايل گوناگون در زمان هاي خود انجام نميگيردا. اما در هند يك ميليارد نفري كه بنظر مي ايئد امكانات مادي ايران را هم ندارد مديريت راه اهنش قطار را در همان دقيقه اي كه در بليط مسافر اعلام نموده دقيقا در همان دقيقه به مقصد ميرساند آنهم در سفر و مسافتي بيش از دوازده ساعت راه. ضمن انكه تهيه بليط هم چقدر راحت. فقط به مديريت هتل گفته بودم ميخواهم با قطار به بمبيي برگردم ميتوانند برايم بليط انرا برايم تهيه كنند. بلافاصله جلوي خودم تلفن زدند و گفته بودند درجه چند ميخوام ؟ درجه يك بود و درجه دو . من كه ميخواستم با لايه هاي عموم هندي بيشتر دمخور بشوم گفتم درجه دو كه گفتند حدود 22 هزارتومان ميشود . پول را دادم . گفتند ميارن اينجا تحويل ميدن. وقتي بعد از دو سه ساعتي به هتل برگشتم بليط را ساعتي بعد به من تقديم كردند . مبلغ ناچيزي كمتر از هزار تومان كه شامل كرايه تاكسي اوردن بليط هم ميشد به كارمند هتل دادم بدون انكه درخواست انعامي داشته باشد.ا فردايش به رستوران اشنا رفتم و گفتم دارم امروز با قطار برميگردم به بمبيي توصيه ميكرد خيلي مواظب باشم جيبم در قطار نزنند! و مراقب باشم . او با اين اميد بار ديگردر روز هاي ماه ژانويه ( يعني در چنين روز هايي ) كه هوا در انجا براي كنار دريا و شنا مناسب تر است با همسر بيايم از او كه تقريبا اشنا و دوست شده بوديم خداحافظي كردم. پايان اين سفر نامه در پايان دي ستار سلطاتيان 20 دي 87 + نوشته شده توسط ستار سلطانيان در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت
18:15 |
همراه گرم ترين سلام ها در سردترين شب هاي سرد و بلند زمستاني بهمين زودي زود بيك چشم بهم زدن نزدیک به شش ماه مثل برق گذشت از 2 مرداد كه نگاه تازه ام با سروده اي با مضمون سلام ( بوی سلام ترا می شنوم/ یش از انکه از لبانت بتراود / بوی مهر میدهد هر سلام تو) به جريان وبلاگ پيوست . جرياني نو شگفت انگيز و جوان كه عمرش به يك دهه نمي رسد . چند خط مينگاري در كمتر از يك ثانيه در سراسر جهان پراكنده ميگردد. از کشور استرالیا گرفته تا چین تا هند افغانستان امارات اردن كويت یونان المان فرانسه سوید بریتانیا کانادا و امریکا کشور هایی بودند که از انجا ها خوانندگانی بودند که برایم پیام و کامتت گذاشتند. در این مدت شماري از سروده هايم كه زمان سرايش برخي انها به حدود بيست سال پيش برميگردد از اين راه پيش روي نازنينان صاحب دل و صاحب نظر بر برگی سبز گذاشتم. همانگونه كه انتظار مي رفت بنا به اظهار و ابراز خوانندگان گرامي مورد پسند قرار گرفتند . البته تنها يكي دو تا از سروده به چالش و گفتگوي ادبي كشيده شدند كه انرا فرخنده و نيك ميدانم.ادبيات بخصوص در زمينه شعر ازاد بسيار نياز به اين نقد و بررسي دارد . كمبود آن كاملا به چشم ميخورد . زيرا كه خيلي هارا به بيراهه شعر كشانده بطوري فراموش كرده اند كه پديده هاي هنري در هر زمينه و سبكي كه باشند بخصوص شعر بايد حسي را بر انگيزانند. در دل شوري بيفكنند .در غير اين صورت همه چيز ميتوانند باشند الا شعر. چپاندن چند واژه كه ذاتا و به تنهايي زيبا و لطيف هستند در ميان عبارت هاي بي ربط و انرا قالب كردن شعر نمي تواند باشد. در اين باره سخن ميتواند يبشتر باشد كه انرا ميگذارم به وقت و مجالي ديگر در بخش نقد و بررسي شعر ازاد. در اين مدت توانستم تنها دو بار خلاصه اي از مقدمه كتاب موسيقي شعر استاد بنام ادبيات دكتر محمد رضا شفيعي كدكني راارايه نمايم. فرصت دست دهد اميد دارم بخش هاي ديگري از انرا تلخيص و تقديم دارم. بخش ديگري كه به نگاه تازه افزوده شد و در اغاز تصور انرا نداشتم نگارش سفر كوتاه توريستي ام به شبه قاره هند بود.با حسن نگاه و نگرش خوانندگان گرامي از چگونگي به قلم كشيدن اين سفر بر آن شدم انرا بهتر به تصوير كشانم تا خوانندگان را بيشتر در فضاي اين سفر بگذارم و افتخار همسفري انان را در اين سفر نامه داشته باشم. ضمن انكه انجا كه نياز اشد انرا تطبيقي و تحليلي ارايه نمايم. چنين استقبال از چگونگي نگارش مرا به اين فكر برده است كه بتوانم سفر هاي قبلي خارجي ام را نيز بنگارم و تقديم دارم. در اين مدت خوانندگان بيش از ۴۰۰ بار با گذاشتن پيام و كامنت نوشته هايم را مورد لطف قرار دادند و به تعداد كمتر از انگشتان يك دست نيز همراه با انتقاد بودند كه از انان نيز تشكر ميشود با اين اميد كه انتقاد ها بي غل وغش باشند. در پايان عر ض ميشود از اين پس نگاه تازه ام ۲۰ هر ماه تازه تر خواهد شد و به روز ميگردد. با اين ترتيب نوشتار آتي در 20 ديماه جاري تقديم ميگردد و اميد سفر نامه هند را بتوانم در آن تاريخ به منزلگه پاياني اش برسانم. تا انهنگام بدرود. دل هايتان خوش مهرتان افزون + نوشته شده توسط ستار سلطانيان در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت
20:5 |
|
|